گنجور

غزل شمارهٔ ۷۴۰

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

آب چشم ما به هر سو رو نهاد

اشک خون آلود ما بر رو نهاد

جز خیال روی او نقشی ندید

دیدهٔ ما تا نظر را برگشاد

تا ببوسد خاک پایش آفتاب

بر سر کویش رسید و سر نهاد

داد ساقی داد سرمستان تمام

زاهد مخمور را جامی نداد

ای که گوئی عقل استادی خوشست

عقل مزدور است و عشقش اوستاد

لحظه ای بی او نمی خواهیم عمر

جان ما بی عشق او یک دم مباد

نعمت الله رفت یاد او به خیر

یاد بادا نعمت الله یاد باد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام