گنجور

غزل شمارهٔ ۷۲۴

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

زاهد دگر از خلوت تقوی به درافتاد

عقل آمد و با عشق درافتاد ور افتاد

ما سر به در خانهٔ خمار نهادیم

پا بر سر ما هر که نهاد او به سر افتاد

مه روشنئی یافت که شد بدر تمامی

نوری مگر از مهر رخت بر قمر افتاد

افتاد در این کوی خرابات بسی دل

المنة لله که بار دگر افتاد

برخواستن از رهگذر او نتواند

هر عاشق مستی که در آن رهگذر افتاد

در خواب به جز نقش خیالش نتوان دید

ور زانکه کسی دید مرا از نظر افتاد

صد بار درین کوی خرابات فتادم

عیبم مکن ارزان که گذارم دگر افتاد

هر دیده که او نقش خیال دگری دید

گر مردم چشم است که او از بصر افتاد

رندی که به میخانهٔ سید گذری کرد

تا یافت خبر مست شد و بی خبر افتاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام