گنجور

غزل شمارهٔ ۷۱۵

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

سالها در طلبت دیده به هر سو گردید

یافت مقصود همان لحظه که روی تو بدید

درد دل گر چه که دیدیم دوا یافته ایم

هر که رنجی نکشید او به شفائی نرسید

بی بلائی نتوان یافت چنان بالائی

گل بی خار در این باغ جهان نتوان چید

حرف عشق تو که دانست که از خود بگذشت

با خیال تو که پیوست که از خود ببرید

می خمخانه به شادی نکند نوش دگر

هر که از جام غم انجام تو یک جرعه کشید

دلم از کوی خرابات به خلوت می رفت

چشم سرمست تو را دید ز ره بر گردید

بر سر چارسوی عشق تو دل سودا کرد

نعمت الله بها داده و وصل تو خرید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام