گنجور

غزل شمارهٔ ۶۹۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

نقشی است خیالش که به هر دست بر آید

دستی که از آن نقش بگیرد به سر آید

نقاش به هر لحظه کشد نقش خیالی

آن نقش رود باز به نقش دگر آید

در نور رخش شاهد و معنی بنماید

هر صورت خوبی که مرا در نظر آید

پرسی خبری از دل و دل بی خبر از عشق

از بی خبر ای یار به تو کی خبر آید

ساقی در میخانه گشادست به رندان

کو عاشق مستی که ازین خانه درآید

بگذشت شب و ماه فرو رفت ولیکن

امید که صبح آید و خورشید برآید

صد نعره برآید ز دل عاشق سرمست

گر مطرب ما گفتهٔ سید بسراید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام