گنجور

غزل شمارهٔ ۶۷۴

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

آفتاب از رخ نقاب مه گشود

شب گذشت و روز روشن رو نمود

شد منور عالمی از نور او

یک ستاره گوئیا هرگز نبود

هر چه موجود است از نور ویست

خود کجا موجود باشد بی وجود

خانقاه و صومعه در بسته شد

چون در میخانه ساقی برگشود

آتش عشقش دل ما را بسوخت

سوخت درد عشق او جانم چه عود

گفتهٔ مستانهٔ ما قول اوست

عاشقانه این سخن باید شنود

نعمت اللهی و از خود بی خبر

قدر این نعمت نمی دانی چه سود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام