گنجور

غزل شمارهٔ ۶۶۹

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

بیا که مجلس عشق است و طالع مسعود

بیا که نوبت وصلست و وقت گفت و شنود

بیا که مطرب عشاق ساز ما بنواخت

بیا که ساقی وحدت سرسبو بگشود

بیا و جان عزیزت بیار در مجلس

که نقل مجلس ما غیر جان نخواهد بود

بیا و کشتهٔ ما شو که تا شوی زنده

بیا و بندهٔ ما باش و خواجهٔ موجود

بیا و جبههٔ دستار عقل را بفروش

که پیر میکدهٔ عشق این چنین فرمود

بیا که از لب ساغر حیات می ریزد

بیا که از دم مطرب همی سوزد عود

رسید عشق ز خمخانهٔ قدم سرمست

به یک کرشمه دل از دست عالمی بربود

کشیده بر کتب دل که ما محب تو ایم

نوشته بر ورق جان که ای مرا مقصود

بیا که میر خرابات نعمت اللهست

بیا که اول تلخ است و عاقبت محمود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام