گنجور

غزل شمارهٔ ۶۴۳

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

با چنین درد دلی میل دوا نتوان کرد

حاصل عمر عزیز است رها نتوان کرد

چشم ما روشنی از نور جمالش دارد

یک دمی نور وی از دیده جدا نتوان کرد

سود و سرمایه همه در سر کارش کردیم

هیچ سودا به از این درد و سرا نتوان کرد

برو از خویش فنا شو به خدا باقی باش

بی فنا پادشهی ملک بقا نتوان کرد

ما حبابیم زده خیمه ای از باد بر آب

بی تکلف به از این نسبت ما نتوان کرد

بینوایان ز در شاه نوا می یابند

گر گدا گریه کند منع گدا نتوان کرد

سیدم اهل صواب است خطائی نکند

توبه گر هست چه گویم که خطا نتوان کرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام