گنجور

غزل شمارهٔ ۶۴۲

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

نوری است که وصفش به ستاره نتوان کرد

او را نتوان دید و نظاره نتوان کرد

با عشق در افتادم و تقدیر چنین بود

تدبیر نمی دانم و چاره نتوان کرد

سریست در این سینه که با کس نتوان گفت

نامش نتوان برد و اشاره نتوان کرد

بزمیست ملوکانه و رندان همه سرمست

از ما و چنین بزم کناره نتوان کرد

نقشش نه نگاریست که بر دست توان بست

او را به سر دست سواره نتوان کرد

ای دوست غنیمت شمر این عمر عزیزت

آری طمع عمر دوباره نتوان کرد

سید دهدم هر نفسی خلعت خاصی

الطاف خداوند شماره نتوان کرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام