گنجور

غزل شمارهٔ ۶۳۷

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

گر ز چین سنبل زلفت صبا بوئی برد

نافهٔ مشک ختن گیرد به هر سوئی برد

دل به دست باد خواهم داد هر چه باد باد

لیکن آن بادی که از خاک درت بوئی برد

خاک آن بادم که ما را در هوای عشق تو

ذره ذره گرد گرداند به هر کوئی برد

گر نه کفر زلف تو بر روی ایمان چیره شد

از چه رو رومی جمالی جور هندوئی برد

در ختن با زلف تو گر دم زند مشک ختا

چین زلفت آبروی او به یک موئی برد

دل ببردی از برم جان می بری خوش می کنی

ای خوشا وقت دل و جانی که خوشخوئی برد

سید ار باری برد در عشق تو بار تو است

زانکه خوش باشد که یاری بار مهروئی برد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام