گنجور

غزل شمارهٔ ۵۹۲

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

یاری که می ننوشد از ذوق ما چه داند

ناخورده دُرد دردش صاف دوا چه داند

همدم نگشته با جام ساقی کجا شناسد

میخانه را ندیده بزم خدا چه داند

حالم ز عاشقان پرس تا با تو باز گویند

از عاقلان چه پرسی عاقل مرا چه داند

از جام ابتلایش ذوقی که مبتلا راست

هر کو بلا ندیده ذوق بلا چه داند

گوید که ماجرائی با رند مست دارم

رندی که مست باشد او ماجرا چه داند

نوری که در دل ماست خورشید ذرهٔ اوست

هر بی بصر ز کوری نور و ضیا چه داند

سلطان خبر ندارد از حال نعمت الله

اسرار پادشاهی مرد گدا چه داند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام