گنجور

غزل شمارهٔ ۵۸۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

عاشق جانانم و جانم خروشی می کند

مستم و از مستیم خمخانه جوشی می¬ کند

خستگان عشق را ساقی شرابی می دهد

این دوا از بهر دُرد درد نوشی می کند

می دهد محمود ایاز خویش را تشریف خاص

پادشاهی این کرم با کهنه پوشی می کند

دردسر می داد عقل از خانه بیرون کردمش

ایستاده بر در و دزدیده گوشی می کند

چون کنم اسرار دل با زاهد هشیار فاش

جان سرمستم هوای می فروشی می کند

گفتمش جامی بده گفتا بگیر اما خموش

جانم از ذوق این حکایت با خموشی می کند

نی حدیث نعمت الله می کند با عاشقان

ناله اش بشنو که از جان خوش خروشی می کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام