گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳۴

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

ترک سرمستی مرا دامن کشانم می کشد

باز بگشوده کنار و در میانم می کشد

درکش خود می کشد ما را به صد لطف و کرم

گه چنینم می نوازد گه چنانم می کشد

کی کشد ما را چو لطفش می کشد ما را به ناز

عاشق مست و خرابم کشکشانم می کشد

از بلای عشق او چون کار ما بالا گرفت

از زمین برداشته بر آسمانم می کشد

می کشم نقش خیالش بر سواد چشم خود

زانکه این نقش خیال او روانم می کشد

جذبهٔ او می کشد خوش می کشد ما را به ذوق

در کشاکش اوفتادم چون دوانم می کشد

نعمة الله جملهٔ عالم به سوی خود کشید

جان فدای او که عشق او به جانم می کشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام