گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۹

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

جان بی جانان تن بی جان بود

خوش بود جانی که با جانان بود

دردمندان را دوا درد دل است

این چنین دردی مرا درمان بود

عشق را خود با سر و سامان چه کار

کار عاشق بی سر و سامان بود

هر که او پابستهٔ زلف بتی است

همچو مو پیوسته سرگردان بود

هر کسی کز عشق او کشته شود

او نمیرد زنده جاویدان بود

عشق او گنجی و دل پروانه ای

جای گنجش در دل ویران بود

سید و بنده اگر خواهی بیا

نعمت الله جو که این و آن بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام