گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۵

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

بحر ما دریای بی پایان بود

آب ما از چشمهٔ حیوان بود

کنج دل گنجینهٔ معمور اوست

گرچه دل کاشانهٔ ویران بود

دُرد درد عشق او را نوش کن

زانکه دُرد درد او پنهان بود

جان چه باشد تا سخن گوید ز جان

هر کسی کو عاشق جانان بود

نور چشم است از همه پیداتر است

تا نپنداری که او پنهان بود

گر که بینی دست او را بوسه ده

زانکه دست او از آن دستان بود

نعمت الله مست و جام می به دست

این چنین رندی مرا مهمان بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام