گنجور

غزل شمارهٔ ۴۷۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

کون جامع جامع اسما بود

مظهر او مجمع اشیاء بود

آفتابی تافته بر آینه

نور او زان نور مه سیما بود

در ازل رندی که با ما باده خورد

همچنان مست است و باشد تا بود

ما ز دریائیم و دریا عین ما

این کسی داند که او از ما بود

جام می در دور و ساقی در حضور

مجلس ما جنت المأوا بود

چشم عالم روشنست از نور او

دیده ای بیند که او بینا بود

نعمت الله در همه عالم یکی است

لاجرم یکتای بی همتا بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام