گنجور

غزل شمارهٔ ۴۶۲

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

عمر بی او که بر سر آری هیچ

جان که بی عشق او سپاری هیچ

همه عالم عدم بود بی او

به عدم می روی چه آری هیچ

هر خیالی که نقش می بندی

گر نه آن نقش او نگاری هیچ

یار کز جور یار بگریزد

باشد آن یار هیچ و یاری هیچ

عشق می باز و جام مِی می نوش

به از این کار ، کار داری هیچ

دولت وصل او دمی باشد

آن دم ار ضایعش گذاری هیچ

نعمت الله حریف رندان است

گر تو بیچاره در خماری هیچ

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام