گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۱

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

سید ما بر درش مأوا گرفت

گوشه ای در جنت المأوا گرفت

خاطر ما در خرابات مغان

خوش مقامی یافت آنجا جا گرفت

مبتلائیم از بلای عشق او

زان بلا این کار ما بالا گرفت

آب چشم ما به هر سو شد روان

سو به سوی ما همه دریا گرفت

عقل رفت و یار مخموری گزید

عشق سرمست آمد و ما را گرفت

هرچه می گوئیم می گوید بگو

دیگری را کی رسد بر ما گرفت

نعمت الله سر به پای او نهاد

دست او یکتای بی همتا گرفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام