گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۶

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

نور چشم عالمی بر دیدهٔ ما جا گرفت

این چنین نور خوشی در جای خود مأوا گرفت

سوخته می خواست تا آتش زند در جان او

از میان سوختگان خویشتن ما را گرفت

عقل مخمور است و ما مست و خراب افتاده ایم

در چنین وقتی نباشد عقل را بر ما گرفت

ملک دل بگرفت عشقش غارت جان می کند

ترک سرمستی درآمد این ولایتها گرفت

مبتلائیم و بلا را مرحبائی می زنیم

زانکه از بالای او این کار ما بالا گرفت

تا به دست زلف او دادم دل سودا زده

چون سر زلفش وجودم مو به مو سودا گرفت

در سرابستان میخانه حضوری دیگر است

لاجرم سید حضوری یافت آنجا جاگرفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام