گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۱

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

آتش عشقش تمام عود وجودم بسوخت

بوی خوشم را چو یافت دیر نه زودم بسوخت

شمع معنبر نهاد مجلس جان بر فروخت

در دل مجمر مرا زود چو عودم بسوخت

تا نزنم دم دگر از خود و از معرفت

عارف معروف من غیب و شهودم بسوخت

یک نفسی جام می همدم ما بود دوش

از دم دل سوز ما نیست و بودم بسوخت

آتش سودای او گرد دکانم گرفت

جمله قماشی که بود مایه و سودم بسوخت

ملک فنا و بقا جمله بر انداختم

چند از این و از آن بود و نبودم بسوخت

سوختهٔ همچو من در همه عالم مجوی

کز نفس سیدم جمله وجودم بسوخت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام