گنجور

غزل شمارهٔ ۳۹۳

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

لطف آن سلطان ما را انتهائی هست نیست

در دو عالم غیر این یک پادشاهی هست نیست

چیست عالم سایه بان آفتاب حسن او

این چنین شاه لطیفی هیچ جائی هست نیست

بینوایان یافتند از جود آن سلطان نوا

در همه لشگر گه او بینوائی هست نیست

دردمندانیم و می نوشیم دُرد درد دل

غیر این شربت دگر ما را دوائی هست نیست

بر در میخانه با رندان مجاور گشته ایم

درجهان خوشتر از این دولت سرائی هست نیست

کشتهٔ او را حیات جاودانی نیست هست

عاشقان را غیر ازین دیگر بقائی هست نیست

نعمت الله می نماید نور چشم ما به ما

مثل او آئینهٔ گیتی نمائی هست نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام