گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۴

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

هر که را عشق نیست آنش نیست

مرده ای می شمر که جانش نیست

لذت از عمر خود کجا یابد

عاقل ار ذوق عاشقانش نیست

غرق دریای عشق او مائیم

لاجرم بحر ما کرانش نیست

ای که پرسی نشان او از ما

غیر نامی دگر نشانش نیست

در میان و کنار می جوئی

جز خیالی از آن میانش نیست

جام می را بگیر و نوشش کن

کاین معانی جز از بیانش نیست

سود دارد ولی زیانش نیست

نعمت الله هر که مایهٔ اوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام