گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۲

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

جان ندارد هر که جانانیش نیست

گرچه تن دارد ولی جانیش نیست

زاهد گوشه نشین در عشق او

هست از زاهد ولی آنیش نیست

کفر زلفش گر ندارد دیگری

کی بود مومن که ایمانیش نیست

بی سر و سامان شدم در عاشقی

ای خوش آن رندی که سامانیش نیست

ساغر می گر چه دارد جرعه ای

همچو خم ، ذوق فراوانیش نیست

هر دلی کز عشق او شد دردمند

غیر دُرد درد درمانیش نیست

سید سرمست مهمان من است

هیچکس چون بنده مهمانیش نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام