گنجور

غزل شمارهٔ ۳۶۶

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

با آفتاب حسنش مه نزد او هلالی است

هر ذره ای که بینی او را از او هلالی است

هر مختصر که بینی او معتبر بزرگیست

نقصی اگر بیابی آن نقص هم کمالی است

جائی که جز یکی نیست مثلش چگونه باشد

دو آینه از آن رو تمثال بی مثالی است

گیتی نمای ساقیست هر ساغری که نوشیم

عینی که دیده بیند سرچشمه زلالی است

او آفتاب تابان عالم همه چو سایه

غیرش مخوان که غیرش نزدیک ما خیالی است

عشق است جان عالم جانم فدای جانان

جانی که عشق دارد آن جان بی زوالی است

امروز یار ما شو بگذار دی و فردا

با حال نعمت الله اینها همه مجالیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام