گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۳

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

اگر تو عاشق یاری به عشق دوست نکوست

به هر چه دیده گشائی چه حسن اوست نکوست

اگر به کعبه رَوی بی هوای یار بد است

وگر به میکده باشی به یاد دوست نکوست

جهان و صورت و معنی چو مغز باشد و پوست

تو مغز نغز بگیر و مگو که پوست نکوست

اگرچه کشتن عشاق بد بود بر ما

ولی چه عادت آن یار نیکخوست نکوست

تو را نظر به خود است ای عزیز بد باشد

مرا که در همه حالی نظر به دوست نکوست

بیا و جامهٔ جان چاک زن به دست مراد

چو لطف او به کرم در پی رفوست نکوست

ز زلف یار به عمر درازت ای سید

چو شانه حاصلت از نیم تار موست نکوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام