گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۰

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

ما را وجود نیست و گر هست وجود اوست

بود وجود ما به حقیقت وجود اوست

بی نور بود ِ او نبُود بود هیچ بود

بودی که هست پرتوی از نور بود اوست

بشنو به ذوق گفتهٔ عشاق بزم عشق

کین قول عاشقانه ز گفت و شنود اوست

عود دلم به آتش عشقش روان بسوخت

بوی خوشی که می شنوی بوی عود اوست

گر رند دردمند خورد درد گو منال

کاین شربتی نکوست زیان نیست سود اوست

مستیم و لاابالی و بر دست جام می

در بزم هر چه هست ز انعام جود اوست

این قول سید است که نامش چو بشنوی

واجب شود به تو سخنی کان درود اوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام