گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

عقل گرچه رئیس این دل ماست

عشق شاه است و این رئیس گداست

عشق بر تخت دل نشسته به ذوق

این چنین پادشاه و تخت کجاست

جسم و جان هرچه هست آن ویست

ملک الملک و مالک دو سراست

بحر و موج و حباب و جو آبند

لاجرم هر چه باشد آن از ماست

بر سر کوی او کسی بنشست

که چو ما از سر همه برخاست

آفتابست و ماه خوانندش

نور چشمست و در نظر پیداست

عشق بالاش در بلام انداخت

خوش بلائی بود کزان بالاست

هر که سودای زلف او دارد

سر او هم چو دیگ پر سوداست

نعمت الله برای اهل دلان

مجلس عاشقانه ای آراست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام