گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۵

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

آن چنان مجلسی که جانم خواست

عشق جانان بهای ما آراست

آفتاب جمال رو بنمود

ما به او ، او به خود چنین پیداست

بحر و موج و حباب و جو آبند

ما ز ما جو که عین ما با ماست

ما و زاهد به هم کجا سازیم

عقل با عشق می نیاید راست

مبتلای بلای بالائیم

هر بلائی که هست زان بالاست

عقل بنشست و فتنه را بنشاند

عشق برخاست فتنه ها برخاست

نعمت الله نگر که لطف اله

صورت و معنیش به هم آراست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام