گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۰۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

یاریست یار یاران یاری چگونه یاری

یاری که می توان گفت داریم یار غاری

یاری اگر ز یاری باری رسید بر وی

ما را نبود هرگز از یار خویش باری

نقش خیال رویش بر دیده می نگاریم

در چشم ما نظر کن روشن ببین نگاری

جز عاشقی و رندی کار دگر نداریم

مستانه در خرابات مائیم و خواندگاری

در عین ما نظر کرد خلوتسرای خود دید

بر جای خویش بنشست بگرفته خوش کناری

می نوش ساغر می می بوس دست ساقی

باشد که بگذرانی رندانه روزگاری

جام جهان نمائی بستان ز نعمت الله

تا رو به تو نماید خورشید بی غباری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام