گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۸۲

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

هر زمان خاطر مرا شکنی

عهد بندی و باز واشکنی

مشکن آن زلف پرشکن که دلم

بشکند چون تو زلف را شکنی

مهر مهرت نهاده ام بر دل

حیف باشد که از جفا شکنی

ما به عهدت درست جانبازیم

گرچه تو قول و عهد ما شکنی

چون مراد تو دل شکستن ماست

دل به تو داده ایم تا شکنی

سر ما آستانهٔ در تو

گر به صد پاره بارها شکنی

نعمت الله شکستهٔ عشق است

بیگناهی دلش چرا شکنی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام