گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۶۷

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

همه تقدیر اوست تا دانی

همه زان رو نکوست تا دانی

جسم و جان را به همدگر می بین

بنگر آن مغز و پوست تا دانی

گفتهٔ عاشقان به جان بشنو

غیر این گفتگوست تا دانی

آب باشد یکی و ظرف بسی

گر چه مشک و سبوست تا دانی

با تو گر ماجرا همی دادم

غرضم شستشوست تا دانی

جام گیتی نماست در نظرم

جسم و جان روبروست تا دانی

نعت الله که نور دیدهٔ ماست

مظهر لطف اوست تا دانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام