گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۶۰

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

به چشم مست ما نگر که نور روی او بینی

همه عالم به نور او اگر بینی نکو بینی

خیالی نقش می بندی که این جان است و آن جانان

بود این رشته یک تو و لیکن تو دو تو بینی

در آ با ما درین دریا و با ما یکدمی بنشین

که آبروی ما یابی و دریا سو به سو بینی

ز سودای سر زلفش پریشانست حال دل

اگر زلفش به دست آری پریشان مو به مو بینی

بیا آئینه ها بستان و روی خود در آن بنما

که محبوب محبت خود نشسته روبرو بینی

مرا گوئی که غیر او توان دیدن معاذالله

چو غیرش نیست در عالم بگو چون غیر او بینی

به جان سید رندان که من او را به او دیدم

اگر چشمت بود روشن تو هم او را به او بینی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام