گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۱۲

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

جان فدا کن وصل جانان را بجو

دُرد دردش نوش درمان را بجو

عشق زلفش سر به سودا می کشد

مجمع زلف پریشان را بجو

بگذر از صورت چو ما معنی طلب

کفر را بگذار و ایمان را بجو

گنج او در کنج دل گر یافتی

گنج را بگذار و سلطان را بجو

ذوق از مخمور نتوان یافتن

ذوق خواهی خیز و مستان را بجو

گوهر این بحر ما گر بایدت

همچو غواصان تو عمان را بجو

همت عالی نخواهد غیر آن

گر تو عالی همتی آن را بجو

در خرابات مغان ما را طلب

می بنوش و راحت جان را بجو

نعمت الله جو که تا یابی امان

ساقی سرمست رندان را بجو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام