گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۹۶

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

ما آشنای خویشیم بیگانگی رها کن

دُردی به ذوق می نوش درد دلت دوا کن

در بحر ما قدم نه با ما دمی برآور

آب حیات ما نوش میلی به سوی ما کن

خواهی که پادشاهی یابی چو بندگانش

بر درگه کریمان در یوزه چون گدا کن

داری هوا که گردی سردار بر در او

در پای دار سر نه هم ترک دو سرا کن

هر مظهری که بینی جام جهان نمائیست

مظهر در او هویداست نظّارهٔ خدا کن

جام شراب می نوش شادی روی رندان

مستانه این چنین کار بی روی و بی ریا کن

با سید خرابات رندانه عهد بستی

مشکن تو عهد خود را آن عهد را وفا کن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام