گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۸۱

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

گر خدا خواهی جدا از خود مدان

از خدا می دان خدا از خود مدان

گر همه عالم به درویشی دهی

لطف می فرما عطا از خود مدان

فاعل مختار در عالم یکی است

در حقیقت فعل ما از خود مدان

ما به او محتاج و او از ما غنی

تو فقیری این غنا از خود مدان

از فنا و از بقا بگذر خوشی

این فنا و این بقا از خود مدان

درد او بخشد دوا هم او دهد

عارفا درد و دوا از خود مدان

در همه حالی که باشی ای عزیز

نعمت الله را جدا از خود مدان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام