گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۳۴

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

رحمتی کن بر دل و بر جان من

بوسه ای ده بر لب جانان من

مو به مو زلفت پریشان کرده ای

کفر زلفت می برد ایمان من

عشق تو گنج است و دل ویرانه ای

جای آن کنج دل ویرانه من

صاف درمان گر نباشد فارغیم

دُرد درد دل بود درمان من

پیش تو جان را مجال هست نیست

جان چه باشد تا بگویم جان من

در خرابات مغان رندان تمام

می خورند و می برند فرمان من

مجلس عشق است و ساقی در نظر

نعمت الله میر سرمستان من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام