گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۶۰

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

گر دست دهد دامن دلبر نگذاریم

سر در قدمش باخته جان را بسپاریم

خیزید که تا گرد خرابات برآئیم

باشد که دمی جام شرابی به کف آریم

گر یک نفسی فوت شود بی می و ساقی

ما آن نفس از عمر عزیزش نشماریم

عشقش نه نگاریست که بر دست توان بست

آن نقش خیالی است که بر دیده نگاریم

درگوشهٔ میخانه حریفان همه جمعند

گر باده ننوشیم در اینجا به چه کاریم

ای واعظ مخمور مده پند به مستان

ما مذهب خود را به حکایت نگذاریم

آن عهد که با سید سرمست ببستیم

تا روز قیامت به همان عهد و قراریم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام