گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۵۴

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

تا مجرد از دل و از جان شدیم

همنشین و همدم جانان شدیم

همچو قطره بهر یک دردانه ای

غرقهٔ دریای بی پایان شدیم

از خیال روی یار خویشتن

همچو زلفش بی سر و سامان شدیم

تا که پیدا شد جمال عشق دوست

ما به خود در خود ز خود پنهان شدیم

جان و دل در کار عشقش باختیم

لاجرم ما جمله تن چون جان شدیم

از برای گنج عشقش روز و شب

ساکن کنج دل ویران شدیم

تا خبر از زلف و رویش یافتیم

بی خبر از کفر و از ایمان شدیم

گرد نقطه مدتی گشتیم ما

نقطهٔ پرگار این دوران شدیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام