گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۱۴

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

به عشق چشم بیمارت دلم بیمار می بینم

ولی از نوش سیراب لبت تیمار می بینم

همیشه چشم سرمست تو را مخمور می یابم

ولی در عین سرمستی خوش و هشیار می بینم

لب لعلت چو می بوسم حدیثی باز می گویم

از آن طوطی نطق خود شکر گفتار می بینم

نهال سرو بالای تو را بر دیده بنشانم

چه نخلست اینکه چشم خویش برخوردار می بینم

به عالم هر کجا حسن رخ خوبی که می باشد

خیال عکس خورشید جمال یار می بینم

ببین بی روی جانانه چه باشد حال جان و دل

چو بی گل خاطر بلبل چنین افکار می بینم

چو سید صوفی صافی که باشد ساکن خلوت

ز عشقت بر سر بازار شسته زار می بینم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام