گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۷۶

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

در خرابات عشق سرمستم

از ازل بود تا ابد هستم

این سعادت نگر که دستم داد

کمری بر میان او بستم

بر لبم لب نهاد بوسه زدم

جان به جانان به ذوق پیوستم

بر در میفروش رندانه

با حریفان خویش بنشستم

چشم سرمست او چو می نگرم

زان نظر همچو چشم او مستم

عقل مخمور دردسر می داد

شکر گویم که رفت و وارستم

نعمت الله رسید مستانه

ساغر می نهاد بر دستم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام