گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۶۱

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

پادشاهی می کنم تا بنده ام

روز و شب در بندگی پاینده ام

روشنم از آفتاب عشق او

همچو ماهی بر همه تابنده ام

در هوای گلشن وصل نگار

بر لب غنچه خوشی در خنده ام

تا مگر بادی به خاکی بگذرد

خویشتن بر خاک ره افکنده ام

جان فدای عشق جانان کرده ام

تا قیامت زین کرم شرمنده ام

تا همه رندان من مستان شوند

در خرابات مغان و امانده ام

ساقی رندان بزم وحدتم

سید سرمست خود را بنده ام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام