گنجور

حکایت

 
شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری » کنز الحقایق
 

چنین گویند مردی بود قصاب

بخیلی کز بخیلی بود در تاب

زکوه سیم و زر هرگز ندادی

وگر دادی بسی منت نهادی

جگربندی نهاده بود در پیش

خریداریش آمد سخت درویش

سوالش کرد آن درویش در بند

که چند می‌فروشی این جگربند

بدو گفتا که ای درویش بیمار

زکاتم گشت واجب چار دینار

بخر از من بدین مقدار این را

زکاتم این بود بردار این را

چو درمانده بد آن درویش حیران

بدان مایه زکات از وی خرید آن

گرفت و روی خود سوی هوا کرد

بر آن قصاب بسیاری دعا کرد

ولی زان پس بگفت ار بیع آن‌ست

خداوندا تو می‌دانی گران‌ست

زکوتی باشد کانچنان به تزویر

جزای آن چه باشد ویل و زنجیر

زکوتی کانچنان باشد تمامت

چه سنجد آن به میزان قیامت

برد جان پدر تزویر بگذار

مکش همچون خران بی‌فایده بار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منبع کنزالحقایق | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمود نوشته:

در بیت دهم جای ( باشد ) و ( کانچنان ) در موقع تایپ عوض شده . زکوتی کانچنان باشد به تزویر . درست است . با درود به روح پاکش .

مسلم نوشته:

برد هست یا برو جان پدر ???

کانال رسمی گنجور در تلگرام