گنجور

بخش ۶۴ - خاتمه

 
شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری » گلشن راز
 

از آن گلشن گرفتم شمه‌ای باز

نهادم نام او را گلشن راز

در او راز دل گلها شکفته است

که تا اکنون کسی دیگر نگفته است

زبان سوسن او جمله گویاست

عیون نرگس او جمله بیناست

تامل کن به چشم دل یکایک

که تا برخیزد از پیش تو این شک

ببین منقول و معقول و حقایق

مصفا کرده در علم دقایق

به چشم منکری منگر در او خوار

که گلها گردد اندر چشم تو خار

نشان ناشناسی ناسپاسی است

شناسایی حق در حق شناسی است

غرض زین جمله آن کز ما کند یاد

عزیزی گویدم رحمت بر او باد

به نام خویش کردم ختم و پایان

الهی عاقبت محمود گردان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

درود بر روان پاک شیخ که مایه شهنازی و افتخار ماست

مهدی فقیه نوشته:

سلام

امین جان / شهنازی کدوم صیغه است

میشه توضیح بدی منهم بدونم

ممنون میشم

خداوند روحش را قرین رحمت واسعه ی خویش بفرماید

آمین و رب العالمین

علیرضا نوشته:

شهنازی به معنی مایه فخر و نازش

امین کیخا نوشته:

مهدی جان همان نازیدن و افتخار می باشد ، سپاس که میخوانی

روفیا نوشته:

نشان ناشناسی ناسپاسی است
شناسایی حق در حق شناسی است

ناشناسی در اینجا به مانای جهل امده و میگوید نشانه جهل انسان قدر نشناس بودن است .
قدر شناس بودن یعنی قدر و منزلت هر چیز را بدانی و حق ان را به جای اوری . یعنی وقتی به مادرت یا پدر بدهکاری حق او را ادا کنی سپس به دوستت خدمت کنی یا در فعالیت های بشر دوستانه شرکت کنی . یعنی جایگاه هر چیز و هر کس را بدانی و قادر به درک تفاوت ها و شباهت ها باشی . یعنی بدانی همه انسان ها منزلت دارند ولی هر کس در جایگاه خود .
اگر کسی قدر شناسی به معنای دانستن قدر و مرتبه چیزها را بحد کمال بداند ، به شناخت خداوند نائل میشود انگونه که در نیم بیت دوم امده است .

روفیا نوشته:

عیون نرگس او جمله بیناست
چرا در ادبیات ما معروف است که نرگس نابیناست
در افسانه ای غیر ایرانی امده که نرگس شیفته زیبایی خود می شود . ایا این نابینایی نرگس در ادبیات پارسی با ان خودشیفتگی نرگس در ادبیات مغرب زمین ارتباطی دارد ؟ ایا نرگس بدلیل خودشیفتگی نابیناست یعنی چون خود را میبیند جز خود نمی بیند ؟

شمس الحق نوشته:

سرکار خانم روفیا سلام
بنده نمی دانم شما با عنایت به کدام بخش از ادبیات ما اینگونه نتیجه گرفته اید که نرگس نابیناست ، تا آنجا که حقیر می داند گل نرگس به چشم تشبیه شده است و مثالش هم بسیار است که در زیر به یکی از مشهورترین آنها اشاره می کنم :
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان / الخ ..
این گل [نوع وحشی آن] در فصل بهار و درکنار جویبارها می روید ویا دستکم اینجانب درحدود ۵۰ سال پیش ازاین که در شیراز ساکن بودم بکرات بچشم خود شاهد این امر بوده ام ، ساقه اش کمی خمیده است و چنان می نماید که به تصویر خود در آب می نگرد . نام علمی آن Narcissus
می باشد و همانگونه که فرموده اید در ادبیات غربی [هومر یونان] نارسیس شیفته زیبایی خود است و شنیده ام که در روانشناسی نارسیسیزم بیماری خود شیفتگی نام دارد ، ولی هیچ مرجع و منبعی دال بر صحت این موضوع در اختیار ندارم . رحمت خدایتعالی بر شیخ شبستری .

روفیا نوشته:

سلام اقای شمس الحق گرامی
از ابیات :
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
و
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد

چنین بر می آید که نرگس در عین شباهت به چشم نابینا و سوسن در عین شباهت گلبرگ هایش به زبان گنگ است .
شیخ شبستر نیز در این بیت اشاره به همین back ground دارد .
زبان سوسن او جمله گویاست
عیون نرگس او جمله بیناست
یعنی سوسن او برخلاف بقیه سوسن ها گویا و نرگس او برغم بقیه نرگس ها بیناست !
از اینکه میخوانید سپاسگزارم .

merce نوشته:

این ادبیات بی پناه را هر شاعری به میل خود آن چنان که می خواهد می رقصاند
یکی می گوید سوسن گویاست و نرگس هم بینا
گرت باد صبا باشد به دست چون تو والایی
نسیم صبح را گویی نماید مجلس آرایی
نکو رویان عالم را به رقص آری در بستان
چوراهب در میان آرند خوش زنار ترسایی
که سوسن ده زبان آرد به وصف رقص مهرویان
که نرگس را خمار ارد به چشم مست شهلایی
البته نرگس ده زبان ندارد این عدد ” ده “ قید کثرت است
دیگری از نگرانی چشم نرگس می گوید
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
به نظر من در بیت
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
منظور شاعر گنگ بودن سوسن نیست
میگوید نمی دانم چرا هیچ نگفت در صورتی که شایسته بود چیزی بگوید
زبان گفتن داشت ولی نگفت
در بیت
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
هم شاعر چشم نرگس را در مقایسه با چشم نگار نا بینا فرض می کند نه اینکه نرگس کور باشد
دیگری هم دلربایی چشم را به نرگس تشبیه کرده
این ابیات هم بی مناسبت نیست
حیا ط خا نه ی ما جلوه گاه زیبایی ست
میان باغچه صد ها دم مسیحا یی ست
هنوز بو ته ی گلهای سرخ در خوابست
که مست قصه سرو و خمار لالایی ست
کنار پنجره اما نشسته مادر من
دو چشم نرگسش افسون ا ین شکوفایی ست
به لب دعاست ترنم کند ؟ نمی دانم
ولیک هر چه که باشد همان اهورایی ست
با احترام
مرسده

روفیا نوشته:

سلام مرسده گرامی
جان کلام را گفتی انجا که گفتی نرگس در مقایسه با چشم یار نابیناست !
نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم
مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست
بنده هم همین را عرض کردم دیگر !
یعنی زیبایی یار را انگار اصلا نمی بیند که در مقابل ان قد علم کرده و خودنمایی می کند .
مرسده جان حافظ عزیز گیاه شناس یا متخصص چشم نبوده تا این دو را با هم مقایسه کند .
این قیاس برای شناخت صفت غرور و خودشیفتگی است که نوعی نابینایی را به ارمغان می اورد . انقدر محو زیبایی خود شده است که اصلا زیبایی های دیگران و ان زیبای علی الاطلاق را نمی بیند .

نا شناس نوشته:

یک سر طیف عرفان فناست . سر دیگر خود شیفتگی است . و ما هر کدام در نقطه ای از این طیف ایستاده ایم .
این ها را که میگویم مرسده بانو داستان نیست . کسی را می شناسم که عاشق انسان هاست . همه را می فهمد . از جانش در راه بهروزی انسانها انقدر خرج میکند تا به بستر بیماری می افتد . از مالش که گوئیا بی انتهاست بی وقفه برای افرینش عشق و دانایی خرج می کند . به همه گوش می کند . برای همه وقت میگذارد . هرگز شکایت نمی کند و وقتی چیزی را نمیداند راحت میگوید نمی دانم . وقتی اشتباه می کند به اشتباهش اعتراف می کند . هرگز تحقیر و توهین نمی کند و هرگز خشمگین نمیشود . به کارگر و پزشک و سردارسپاه به یک میزان احترام میگزارد و تازه با این همه کمالات می گوید من هیچ کس نیستم . خدایم مرا اینگونه افریده است . چون من وقت کافی و ابزار فکری لازم برای اندیشیدن داشتم به این نقطه رسیدم . بیچاره مردم شرایط و لوازم مرا نداشته اند . من هیچ برتری به انها ندارم . و این سخن تنها ادعایی نیست بلکه اثار و نشانه های عشق و تواضع و فنا در خطوط چهره و انحنای ستون فقران و نحوه گام برداشتنش هویداست .
ارزو میکنم روزی همه ما با چنین فردی ملاقات کنیم یا خودمان به این درجه از رشد برسیم .
مرسده جان من کاملا شما را درک می کنم وقتی در برابر دیدگاه های عرفانی کمی مقاومت نشان می دهید .
چرا که تا قبل از شناخت چنین انسانی نگاهم به ادبیات و عرفان مانند نگاه شما بود . ولی این فرد همه ادبیات عرفانی را برای من بیسواد به زبان و الفبای زندگی روزمره ترجمه کرد . تردید ها و گمان های دل بیچاره ام همگی از دلم رخت بربستند و جای خود را به یقین دادند .
مرسده جان دوست دارم باور کنی که این مفاهیم افسانه نیستند و وجود خارجی دارند هر چند بسیار نادرند .

ایران نژاد نوشته:

نظر چگونه بدوزم، که بهر دیدن دوست
زخاک من همه نرگس دمد ، به جای گیاه!
رودکی؟

شمس الحق نوشته:

روفیای عزیز اگر مقصود شما از نابینایی نرگس اینست که فرمودی ، آری نرگس نابیناست !

merce نوشته:

تقدیم به بانو روفیای گرامی

به ذهن ” روفیا “ اگر غیر خدا گذر کند
حاصل عمر خویش را بیهده و هدر کند
او چو نگاه می کند کار من آه کردن است
داغ دل نهفته را تازه و تازه تر کند
جرعه ی نوش میدهد بانگ ، خموش می دهد
صوت انالحق اش ببین تلخی جان شکر کند
گفت که جز خدا مبین خویش از او جدا مبین
وا، به سرای چون شَبَم پنجره ی سحر کند
گاه ز هوش می برد گاه نهیب می زند
در صدفم ، به یک نظر ذره ی دل گهر کند
عارف اگر بخوانم اش عاشق اگر بگویمش
فرق نمی کند دگر ، در ره او خطر کند
”مرسده“ گر به پای او ، در خنک صفای او
راه برد به شمّه ایی ، از دو جهان گذر کند
مرسده

روفیا نوشته:

سلام مرسده عزیزم
شایستگی تان در سرودن را می ستایم و باید اعتراف کنم که چندین بار شعر زیبایتان را خواندم و لذت بردم از این که دانستم شما مطالب ناچیز بنده را با نازک اندیشی می خوانی . دو دیگر ان آدمی که نشانی هایش برشمردی را دوست داشتم و آرزو کردم چون او می بودم .
به شما جوانان اندیشمند سرزمینم می بالم و شما را سرمایه و ثروت ایران زمین می دانم .

merce نوشته:

بانو روفیای گرامی
آنچه سرودم اگر قابل باشد همان بود که از دلم برآمد
راه شما راه پدرم است و نوشته های شما نیز همان
همیشه می خواستم راه پدرم را بروم ولی نرفتم . اکنون که پدر هزاران فرسنگ از من دور است ، رونوشت افکار او را در شما می بینم به عشق او شما را می خوانم تا او را بیابم
با یک تیر دو نشان می زنم . هم پدر را و هم با اجازه ، خواهر بزرگتری را که راهش
با پدرم یکی ست
پدر شاعر زبر دستی ست ولی جویای نام نیست به همین جهت از چاپ دیوان اشعارش راضی نیست
همان هیولا را می بیند که شما شناختید
یکی از اشعار ایشان را که چندی پیش فرستادند بدون تخلص تقدیم می کنم

باده ی ازلی

اگر زمانه نشد یار من به دلداری
من و صراحی و می خانه و سبو داری
اگر که کام دل از دور چرخ نستانم
سر و میانه ی میدان و جنگ هشیاری
به خنجر غم دنیا نگر چه خون ریز است
پیاله ای به کف و قصد دل به خونخواری
گذر ز مهلکه اش کار پر هنر رندی ست
که شبروی کند آسان بسان طرّاری
مگر که جام می از دست راز دان گیری
وگرنه در خط مستی چو دور پرگاری
به خواب خوش چه بری سود در تجارت عقل
بیا و رونق میخانه بین و بیداری
هر آنچه مطرب دل زد به ساز رقصیدم
کلاه و وسوسه ی قدرت و جهانداری
ز باده ای که به روز ازل به جامم ریخت
دگر بها ندهم جمله را به دیناری
به عیش نشین تا به حکم مستی جان ”….“
ز گنج خانه ی اسرار پرده برداری
موفق باشید
با احترام
مرسده

روفیا نوشته:

سلام مرسده گرامی
حقیقتا به انسان ها از هر طایفه و با هر مرامی به دیده خواهر و برادر نگاه میکنم و نه رقیب و شگفتا که بیشتر مردم این احساس مرا دریافت می کنند ! وه که عجب اعجوبه ایست این آدمی !!
آدمیان پلکان ترقی ما هستند .این به معنای استفاده ابزاری از انسان ها نیست . میخواهم بگویم که ما اگر به فیدبک هایی که از انسانها در واکنش به رفتارهایمان میگیریم بیندیشیم هزار نکته باریکتر از مو می آموزیم .
صرفنظر از اینکه در زمینه تجارت و دانش و هنر و نیازهای فیزیکی به آدم ها نیاز داریم , اصلا بدون اندیشیدن به تعاملات انسانی ما هیچ نیستیم …
اگرچه در کاخ باشکوهی در سیاره دیگری زندگی کنیم بدون انسانها همه دارایی مان به هیچ نمی ارزد .
این جایگاه والای یک یک انسانها را نشان می دهد . گاهی از آدمهای اطرافم سپاسگزاری می کنم و انها را میبوسم فقط برای اینکه هستند . و با بودنشان به من فرصت می دهند تا بیندیشم و بیاموزم .
نردبان هاییست پنهان در جهان ….
دوست عزیز !
به نظر شما می در شعر تامل برانگیز پدر چگونه میی است ؟

merce نوشته:

بانو روفیای گرامی
درود
گل گفتید که هر نوشته ی شما روفیای عزیز ، کلاس درسی ست

باز هم مرا به امتحان خواندید ، که چند مرده حلّاجم
از پدر غزلی آوردم تا از صاحب نظری چون شما درس عرفان دیگری بیاموزم ولی خیاط در کوزه افتاد
باری: از ” می “ درین غزل پرسیدید
به نظر میاید که اشاره به دو می و دو مستی می کند
زمانی که خود مستی می طلبد به می ِ عشق و میِ عرفان دست میازد
ز باده ای که به روز ازل به جامم ریخت
دگر بها ندهم جمله را به دیناری
ولی زمانی که از غم گردون می گوید ، غم دنیا را به مستی شراب زمینی خورده
و خنجر به دست و خونخوار {زنگی مست} تشبیه می کند
در بیت اول خود توضیح داده که اگر دنیا با من سر سازش نداشت
میخانه ی الهی را عشق است
و در بیت دوم با مستی روحانی به جنگ چرخ غدّار می رود تا کام دل بگیرد
بیش ازین نمی دانم که اگر بدانم سر به کوه و صحرا خواهم گذاشت
از هم صحبتی با شما فراوان می آموزم
ممنونم
مرسده

روفیا نوشته:

سلام مرسده گرامی
دانش ادبی عرفانی بنده در حد صفر است .
تنها سرمایه من خواستن است .
فقط خواستم که بدانم و بیاموزم تا شادی بیافرینم .
که البته سرمایه کمی هم نیست .
مرسده جان ویژگی هایی که بر می عرفان مترتب است ، می انگوری هم از آن بی بهره نیست .
بدون شک وجوه تشابهی بوده که شعرا را بر آن داشته عرفان را به می تشبیه کنند .
از آن جمله است مستی و بی خویشی که در هر دو حال روی می دهد ولی مستی می انگور عرضی است مثل همان آبی که گرم شده دوباره سرد میگردد . این مستی بر انسان عارض می شود. پس از مدتی نیز زایل می گردد .
شراب از پی سرخرویی خورند
ولی عاقبت زرد رویی کشند
مستی می عرفان یک تغییر جوهریست.
صعود به عالم برتریست . متزلزل و ناپایدار نیست .
همه انسان هایی که به می انگور روی می آورند نیز در پی همان بی خویشی اند . غافل از اینکه این شراب تقلبی قادر به انتقال انسان از عالم غم به عالم شادی نیست .
ما به شرابی نیاز داریم که ما را برای همیشه از غم این عالم وارهاند .
بهایش هم هزار دلار یا صد هزار دلار نیست .
بهایش وجود و هستی ماست .
بهای باده من المومنین انفسهم
هوای خویش بنه گر هوات بیع و شراست
هر گاه حاضر به پرداخت این بها شدیم یعنی اعلام آمادگی کردیم تازه وجود و هستی ما را به ما بر می گردانند .
و ما زنده می شویم .
و مست می شویم .
براستی اهل نظر که در من یزید عشق معامله با آشنا کنند وجود ما را می خواهند چه کنند ؟!
آن مقام که نیازی به چیزی از جانب ما ندارد !
این فقط یک آزمون است که ببینند آیا ما آنقدر بزرگ شدیم که وجودی را که از او وام داریم حاضر به استرداد آن به مالک حقیقی اش باشیم یا مثل کودکی هستیم که حاضر نیست آبنباتش را به کسی که به او داده برگرداند . اگر کودک آبنبات را برگرداند بخشاینده آنرا واقعا پس نمیگیرد . بلکه به او بر می گرداند .
انسان های متوهم مثل آن کودک پول و قدرت و زیبایی و دانش و عقیده شان را از آن خود می دانند و می پندارند به واسطه صلاحیت خود آن هارا به دست آورده اند . از یادشان میرود از خزانه غیبشان دوا کرده اند و قرعه کار به نام آن دیوانگان زده اند .
ساقیا هشیار کن مستان پشت میز را
شعرا از مستی می انگور میگویند تا تصویری در ذهن ما کودکان از مستی بالاتری ایجاد کنند . تاما را حریص و تشنه نوشیدن آن شراب ازلی کنند . شما که باور نمی کنید نخبگانی چون حافظ و خیام آن همه نظم و هارمونی و بلاغت را خرج کرده اند تا الکل اتیلیک و پیامدهای زودگذر نوشیدن آنرا معرفی کنند !

کانال رسمی گنجور در تلگرام