گنجور

بخش ۶۳ - اشارت به بت

 
شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری » گلشن راز
 

بت ترسا بچه نوری است باهر

که از روی بتان دارد مظاهر

کند او جمله دلها را وشاقی

گهی گردد مغنی گاه ساقی

زهی مطرب که از یک نغمهٔ خوش

زند در خرمن صد زاهد آتش

زهی ساقی که او از یک پیاله

کند بیخود دو صد هفتاد ساله

رود در خانقه مست شبانه

کند افسون صوفی را فسانه

وگر در مسجد آید در سحرگاه

بنگذارد در او یک مرد آگاه

رود در مدرسه چون مست مستور

فقیه از وی شود بیچاره مخمور

ز عشقش زاهدان بیچاره گشته

ز خان و مان خود آواره گشته

یکی مؤمن دگر را کافر او کرد

همه عالم پر از شور و شر او کرد

خرابات از لبش معمور گشته

مساجد از رخش پر نور گشته

همه کار من از وی شد میسر

بدو دیدم خلاص از نفس کافر

دلم از دانش خود صد حجب داشت

ز عجب و نخوت و تلبیس و پنداشت

درآمد از درم آن مه سحرگاه

مرا از خواب غفلت کرد آگاه

ز رویش خلوت جان گشت روشن

بدو دیدم که تا خود چیستم من

چو کردم در رخ خوبش نگاهی

برآمد از میان جانم آهی

مرا گفتا که ای شیاد سالوس

به سر شد عمرت اندر نام و ناموس

ببین تا علم و زهد و کبر و پنداشت

تو را ای نارسیده از که واداشت

نظر کردن به رویم نیم ساعت

همی‌ارزد هزاران ساله طاعت

علی‌الجمله رخ آن عالم آرای

مرا با من نمود آن دم سراپای

سیه شد روی جانم از خجالت

ز فوت عمر و ایام بطالت

چو دید آن ماه کز روی چو خورشید

بریدم من ز جان خویش امید

یکی پیمانه پر کرد و به من داد

که از آب وی آتش در من افتاد

کنون گفت از می بی‌رنگ و بی‌بوی

نقوش تختهٔ هستی فرو شوی

چو آشامیدم آن پیمانه را پاک

در افتادم ز مستی بر سر خاک

کنون نه نیستم در خود نه هستم

نه هشیارم نه مخمورم نه مستم

گهی چون چشم او دارم سری خوش

گهی چون زلف او باشم مشوش

گهی از خوی خود در گلخنم من

گهی از روی او در گلشنم من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

در میان صوفیه نامدار کمتر اعترافی به این اشکاری به دیدن اشکار نشدنیها شد چنانچه به زیبایی اینجا دیده می شود.

روفیا نوشته:

voshagh در بیت دوم یعنی غلام جوان که هنوز صورتش مو در نیاورده . وشاقی دلها کردن یعنی خدمتگزاری دلها !!

روفیا نوشته:

رود در مدرسه چون مست مستور
فقیه از وی شود بیچاره مخمور
این فقیه مخمور همان فقیه هشیار است که پس از دیدار بت ترسابچه مست می شود و فتوای بی غرض میدهد :
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد
که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

مهدی همدانی نوشته:

وشاقی انسان کامل است که خدمت گذار می شود
کسی مرد تمام است کز تمامی کند با خواجگی کار غلامی

قیس نوشته:

یک نکته اندر معنی شاهد بازی: در کمدی طوفان ، آخرین اثر شکسپیر غول زشت رویی است به نام کالیبان که به اصرار از اربابش که یک جادوگر بود درخواست می کرد تا آیینه اش را به او بدهد تا چهره ی خود را در آن ببیند…، اگر اربابش آن را به او نمی داد، فریاد و فغان می کرد که <> و اگر رخصت می داد باز هم فریاد و فغان می کرد که <> و می خواست آیینه را بشکند…

قیس نوشته:

جناب سعدی در شعر زیر اشاره ی لطیفی به این نکته کرده اند که شاهدان زیباروی چون آیینه اند و آنها که اندیشه ی ناپاک در دل دارند و از (درون) زشت و ناموزونند نباید در شاهد(و به طور کلی در هر چیز زیبا) نظر کنند زیرا چشمانشان بجای مشاهده ی زیبایی تجلیات جمال الهی، به ظهور شهوات و سودهای شیطانی خود می افتد که در باطن آنهاست و با دیدن شاهد، از ایشان زشتی به ظهور خواهد رسید {شاهد آیینه است ، آن کس را که روی خوب نیست ※ گو نظر بسیار در آیینه ی روشن مکن} {رستگار باشید}

قیس نوشته:

نمی دانم از چه جهت در قسمت اول متن بنده قسمت هایی از مطالب حذف گردید!! ولی به هر جهت تصحیح می کنم: اگر اربابش آیینه را به او نمی داد، فریاد و فغان می کرد که می خواهم خود را ببینم و اگر آیینه را به او می داد باز هم فریاد و فغان برمی آورد که این چه چهره ی زشتی است که من دارم!.

یکی نوشته:

گریه یادم رفته بود، امروز در حین خواندن این شعر خصوصأ از اواسط اشکم سرازیر شد، بنظرم جان انسان از ظلم مغز بستوه آمده و آرزوی رهائی دارد، اما من وایساده، سفت و محکم.
اولین باره که مینویسم با وجودیکه خیلی وقته خوندم و شاکرم بابت این لطف که همه علم قدیم و جدید در نوک انگشتان است.از پا نوشته ها هم بهره برده ام تشکر.
احتمالأ آخرین بار باشه که مینویسم چون مغز از هر چیزی چیزی در میاره…!
کاشکی هرگز به ما چیزی نمی آموختند تا ناگهان خودمان متوجه فاجعه بشویم، مغز پر شده از کلمات غفلت، عرفان، نفس، خدا، …و متاسفانه تصور برامون ایجاد شده که میدانیم.
پنجاه رو رد کردم، عمری در بدبختی طی کردم، کنکور، دانشگاه، موفقیت، ازدواج، خوشبختی، تربیت بچه،…بخیالم همه چیزو میدونستم، و حالا بهت زده هستم که چرا انسان انقدر از خودش دوره و کسی چیزی نمیگه، یا اصولا ماجرا چیه؟
بنظر شما انسان مثلأ هزار سال دیگه چجوری زندگی میکنه؟
آیا مرحله ای از تکامل در جریانه؟
یا همیشه انسانها خودشان باید این راه را بیابند؟
یا شاید روزی برسه که والدین از همون ابتدا نهاد من را بخشکانند و انسان آزاد بار بیاد.
اوایل جوانی ما بازی پرنس اف پرسیا رو بورس بود سخترین مرحله بازی آخرین مرحله بود که خودت در مقابل ظاهر میشد و تمام فنون شمشیر بازی تورو میدونست و گذشتن ازش غیر ممکن بود.یادمه یه فن خاصی داشت.
با معروف شدن کسانی مثه اکهارت فهمیدم زیادم وضعمون بد نبوده. شکر که فارسی بلدیم.
بنظر شما تمام مشقاتی که ما کشیدیم در جهت بیدار شدن بوده بخاطر آگاهی که قبلا توسط عرفا به ما داده شده بود؟ من که مطمئن هستم.
چون یه چیزایی طوری اتفاق افتاده که ابر رایانه هم نمیتونست همچین محاسباتی بکنه که بشه یا حتی نشه. شکر
شکر میکنم آفریننده یکتا، پروردگار دانا، خدای بزرگ و مهربان را که مهیمن است و حفیظ جان و مال همه و شادی بخش مخلوقات و دعا میکنم که با سلامتی و خوشی و حفظ جان و مال این جسم و اطرافیان و اطرافیان انان و انسانها و همه مخلوقات، همه به یکتائی برسند.
آآآآآآآآآآآآمممممممممممممممیییییییییییننننننننن

کانال رسمی گنجور در تلگرام