گنجور

بخش ۶۰ - اشارت به زنار

 
شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری » گلشن راز
 

نظر کردم بدیدم اصل هر کار

نشان خدمت آمد عقد زنار

نباشد اهل دانش را مؤول

ز هر چیزی مگر بر وضع اول

میان در بند چون مردان به مردی

درآ در زمرهٔ «اوفوا بعهدی»

به رخش علم و چوگان عبادت

اگر چه خلق بسیار آفریدند

ز میدان در ربا گوی سعادت

تو را از بهر این کار آفریدند

پدر چون علم و مادر هست اعمال

به سان قرةالعین است احوال

نباشد بی‌پدر انسان شکی نیست

مسیح اندر جهان بیش از یکی نیست

رها کن ترهات و شطح و طامات

خیال خلوت و نور کرامات

کرامات تو اندر حق پرستی است

جز این کبر و ریا و عجب و هستی است

در این هر چیز کان نز باب فقر است

همه اسباب استدراج و مکر است

ز ابلیس لعین بی سعادت

شود صادر هزاران خرق عادت

گه از دیوارت آید گاهی از بام

گهی در دل نشیند گه در اندام

همی‌داند ز تو احوال پنهان

در آرد در تو کفر و فسق و عصیان

شد ابلیست امام و در پسی تو

بدو لیکن بدین‌ها کی رسی تو

کرامات تو گر در خودنمایی است

تو فرعونی و این دعوی خدایی است

کسی کو راست با حق آشنایی

نیاید هرگز از وی خودنمایی

همه روی تو در خلق است زنهار

مکن خود را بدین علت گرفتار

چو با عامه نشینی مسخ گردی

چه جای مسخ یک سر نسخ گردی

مبادا هیچ با عامت سر و کار

که از فطرت شوی ناگه نگونسار

تلف کردی به هرزه نازنین عمر

نگویی در چه کاری با چنین عمر

به جمعیت لقب کردند تشویش

خری را پیشوا کردی زهی ریش

فتاده سروری اکنون به جهال

از این گشتند مردم جمله بدحال

نگر دجال اعور تا چگونه

فرستاده است در عالم نمونه

نمونه باز بین ای مرد حساس

خر او را که نامش هست جساس

خران را بین همه در تنگ آن خر

شده از جهل پیش‌آهنگ آن خر

چو خواجه قصهٔ آخر زمان کرد

به چندین جا از این معنی نشان کرد

ببین اکنون که کور و کر شبان شد

علوم دین همه بر آسمان شد

نماند اندر میانه رفق و آزرم

نمی‌دارد کسی از جاهلی شرم

همه احوال عالم باژگون است

اگر تو عاقلی بنگر که چون است

کسی کارباب لعن و طرد و مقت است

پدر نیکو بد، اکنون شیخ وقت است

خضر می‌کشت آن فرزند طالح

که او را بد پدر با جد صالح

کنون با شیخ خود کردی تو ای خر

خری را کز خری هست از تو خرتر

چو او «یعرف الهر من البر»

چگونه پاک گرداند تو را سر

و گر دارد نشان باب خود پور

چه گویم چون بود «نور علی نور»

پسر کو نیک‌رای و نیک‌بخت است

چو میوه زبده و سر درخت است

ولیکن شیخ دین کی گردد آن کو

نداند نیک از بد بد ز نیکو

مریدی علم دین آموختن بود

چراغ دل ز نور افروختن بود

کسی از مرده علم آموخت هرگز

ز خاکستر چراغ افروخت هرگز

مرا در دل همی آید کز این کار

ببندم بر میان خویش زنار

نه زان معنی که من شهرت ندارم

که دارم لیک از وی هست عارم

شریکم چون خسیس آمد در این کار

خمولم بهتر از شهرت به بسیار

دگرباره رسیدالهامم از حق

که بر حکمت مگیر از ابلهی دق

اگر کناس نبود در ممالک

همه خلق اوفتند اندر مهالک

بود جنسیت آخر علت ضم

چنین آمد جهان والله اعلم

ولیک از صحبت نااهل بگریز

عبادت خواهی از عادت بپرهیز

نگردد جمع با عادت عبادت

عبادت می‌کنی بگذر ز عادت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهدی فقیه نوشته:

سلام

لطفاٌ بیت سه و چهار را اصلاح کنید

جابجا چاپ شده

ممنونم

موفق باشید

روفیا نوشته:

بیت :
ببین اکنون که کور و کر شبان شد
علوم دین همه بر اسمان شد
مرا به یاد شعری از ویلیام بلیک می اندازد :
وای به حال مردمی که خدایشان در اسمان باشد .
یعنی اگر خدا در زمین و در زندگی روزمره انسانها و در بازار و مدرسه و مجلس و بیمارستان باشد ان مردم رستگارند نه مردمی که خدایشان در اسمان و یک موجود دست نیافتنی و غیر قابل درک است .
اهل کاشانم - روزگارم بد نیست - تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی - مادری دارم بهتراز برگ درخت - دوستانی بهتر از آب روان - و خدایی که دراین نزدیکی است - لای این شب بوها پای آن کاج بلند - روی آگاهی آب روی قانون گیاه - من مسلمانم
مسلمان خدایش نزدیک است بین مردم زندگی میکند .

فروغ خسروی نوشته:

مصرع ۷ باید در کنار مصرع ۹ نوشته شود ومصرع ۸ در کنار مصرع ۱۰/

کانال رسمی گنجور در تلگرام