گنجور

شمارهٔ ۹۹

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات
 

ای جمالت آیتی از صنع رب العالمین

باد بر روی تو از ایزد هزاران آفرین

تو چنان شاهی که در منشور دولت درج کرد

عشق تو عشاق را انتم علی الحق المبین

ماه با خورشید جمشید و سپاه اختران

پیش روی خوب تو چون آسمان بوسد زمین

شکر از پسته روان و سحر در نرگس عیان

ماه طالع در رخ و خورشید تابان در جبین

در رخ خوب تو پیوسته قمر با آفتاب

در لب لعل تو آغشته شکر با انگبین

صورتی در لطف همچون روح (و) هر دم می نهد

از معانی گنجها در چشم او جان آفرین

آنکه با نقاش کن بر لوح هستی زد قلم

در نگارستان دنیا صورتی یابد چنین

عالم از وی همچو جنت جنت از وی پر ز حور

خانه از رویش پر از گل جامه زو پر یاسمین

حورگاه بوسه در جنت در دندان خود

در لب لعلش نشاند همچو نقش اندر نگین

دست قدرت بر نیاورد از برای جان و دل

مثل او اعجوبه یی در کارگاه ما و طین

ناوکی از غمزه دارد ابروی او در کمان

لشکری از فتنه دارد چشم او اندر کمین

گیسوی عنبرفشان تاری تر از ظلمات شک

روی خوبش بی گمان روشن تر از نور یقین

چون گریبان افق وقت طلوع آفتاب

پای او در عطف دامن دست او در آستین

در سخن معنی لفظش مایه آب حیات

گرد رخ مضمون خطش نزهت للناظرین

در لفظش را گهرچین گوش جان عاشقان

روی خوبش را مگس ران شهپر روح الامین

پرتو انوار رویش آفت عقلست و هوش

سکه دینار حسنش رحمت للعالمین

لعل او شهد شفا و نطق او شمع هدی

روی او نور مبین و زلف او حبل المتین

عطر زلف عنبرینش رشک بوی مشک ناب

پشت پای نازنینش به ز روی حور عین

چون لب معشوق از شیرینی نامش گزد

در کتابت مرزبان خامه را دندان شین

طوطی جان را بگو منقار از دل کن بیا

چون نگار بی دهان از لب شکر بارد بچین

ترک تازی گو که پشت پا ز عشق او زدند

مشک مویان ختن بر روی بت رویات چین

در لطافت چون عرق بر جسم او نبود اگر

زآب حیوان شبنم افشاند هوا بر یاسمین

عقل در بازار او در کیسه دارد نقد قلب

کفر اندر راه او بر پشت دارذ بار دین

بر سمند کامرانی می خرامد شاه وار

گاه در بستان مهر و گاه در میدان کین

ماه رویان چاکران و پادشاهان بندگان

عشق بازان بر یسار و جان فشانان بر یمین

با چنین ملک و ولایت با چنین خیل و حشم

با گدایان هم وثاق و با فقیران همنشین

صورتی دارد که در وی خیره گردد چشم عقل

دیده معنی خود روشن کن و رویش ببین

بر در او باش و می دان زیر پای خود بهشت

در ره او پوی و می خوان نعم اجرالعاملین

عاشقان روی خوبش از نعیم دار خلد

چون فرشته فارغند از خوردن عجل سمین

دستشان افلاک را چون نعل دارد زیر پای

حکمشان اجرام را چون مرکب آرد زیر زین

عاشقان را قال نبود، حال باشد نقد وقت

زردیی بر رخ عیان واندهی در دل دفین

آفتاب گرم رو در خانه دارد چون خوهد

شیر گردون از برای دفع سرما پوستین

سیف فرغانی سنائی وار ازین پس نزد ما

«چون سخن زآن زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین »

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام