گنجور

شمارهٔ ۷۱

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات
 

گر باد خاک کوی تو سوی چمن برد

بینند نور باصره در چشم عبهرش

جان چون بتو رسید تن اینجا چه میکند

زآنجا که لطف تست ازینجا برون برش

عیسی خود ار بجنت مأویست کی سزد

کندر ظلال سدره و طوبی بود خرش

آن سروری که چون کمر کوه و طرف کان

ترصیع کرده اند جواهر در افسرش

گر بندگی تو دهذش دست و، روی خود

بر خاک پای تو ننهد، خاک بر سرش

عشقت چو در حریم دلی پای در نهاد

گشتند سرکشان طبیعت مسخرش

بت را نمازگاه عبادت مقام داد

بانگ نماز و هیبت الله اکبرش

دل مجمریست آتش اندوه عشق را

تا کرده ای بعود محبت معطرش

عاشق که آبخورده عشقست خاک او

کانون شوق بوده دل همچو مجمرش

گر چه کمال یافت کجا منقطع شود

نسبت ازین جناب و تعلق ازین درش

عیسی اگر چه رتبت روح اللهی بیافت

حق کی برید نسبت او را ز مادرش

از بهر این غزل که بوصف تو گفته شد

گر چه قول زور ندارند باورش

در بزم خویش زخمه ز اظفار حور کرد

ناهید رود ساز بر او تار مزهرش

گر مطرب این ترانه سراید حزین بود

چون بانگ چنگ ناله مزمار حنجرش

بلبل چو پیش برگ گل خود نوا برد

طوطی خجل بماند ز سجع مکررش

در موسم بهار روا کی بود که زاغ

با عندلیب دم زند از صوت منکرش

ما را ببوسه چون بگرفتیم در برش

آب حیات داد لب همچو شکرش

گردیم هر دو مست شراب نیاز و ناز

او دست در بر من و من دست در برش

در وصف او اگر چه اشارات کرده اند

ما وصف می کنیم بقانون دیگرش

بسیار خلق چون شکر و عود سوختند

زآن روی همچو آتش و خط چو عنبرش

بفروخت در زجاجه تاریک کاینات

مصباح نور اشعه خورشید منظرش

بر لشکر نجوم کشد آفتاب تیغ

در سایه حمایت روی منورش

سلطان حسن او و یکی از سپاه اوست

این مه که مفردات نجومند لشکرش

طاوس حسنش ار بگشاید جناح خویش

جبریل آشیانه کند زیر شهپرش

آرایش عروس جمالش مکن که نیست

با آن کمال حسن نیازی بزیورش

خورشید کیمیایی گر خاک زر کند

با صنعتی چنین عرض اوست جوهرش

دل سست گشت آینه سخت روی را

هرگه که داشت روی خود اندر برابرش

هرکو چو من بوصف جمالش خطی نوشت

شد جمله حسن چون رخ گل روی دفترش

آب حیات یافت خضروار بی خلاف

لب تشنه یی که می طلبد چون سکندرش

آن را که آبخور می عشقست حاصلست

بر هر کنار جوی لب حوض کوثرش

صافی درون چو شیشه و روشن شود چو می

هرکو شراب عشق درآمد بساغرش

آن دلبری که جمله جمالست نعت او

نام آوریست کاسم جمیل است مصدرش

در دل نهفت همچو صدف اشک قطره را

هر در که یافت گوش ز لعل سخن ورش

رو مستقیم باش اگر خوض می کنی

در بحر عشق او که صراطست معبرش

بی داروی طبیب غم او بسی بمرد

بیمار دل که هست امانی مزورش

هر ذره یی که از پی خورشید روی او

یکشب بروز کرد مهی گشت اخترش

بر فرق خویش تاج حیات ابد نهاد

آنکس که بازیافت بسر نیش خنجرش

وآن را که نور عشق ازل پیش رو نبود

ننموده ره بشمع هدایت پیمبرش

ای دلبری که هر که ترا خواست، وصل تو

جز در فراق خویش نگردد میسرش

نبود بهیچ باغ چو تو سرو میوه دار

باغ ار بهشت باشد و رضوان (کدیورش)

نه خارج و نه داخل عالم بود چو روح

آن معدن جمال که هستی تو گوهرش

فردا که نفخ صور اعادت خوهند کرد

مرده سری برآورد از خاک محشرش

در بوته جحیم گدازند هرکرا

بی سکه غم تو بود جان چون زرش

پیوستگان عشق تو از خود بریده اند

آن کو خلیل تست چه نسبت بآزرش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام