گنجور

شمارهٔ ۹۴

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ترا من دوست دارم تا جهان هست

همه نام تو گویم تا زبان هست

اثر گر باز گیرد عشقت از خلق

سراسر نیست گردد در جهان هست

ترا خاطر سوی مانی و ما را

سوی تو میل خاطر همچنان هست

بکوشش وصل تو دریافت نتوان

ولیکن من بکوشم تا توان هست

بود بر آتش دل دیگ سودا

مرا تا گوشتی بر استخوان هست

چو من زنجیر زلفین تو دیدم

اگر دیوانه گردم جای آن هست

بآب دیده شستم رو، هنوزم

ز خاک کوی تو بر رخ نشان هست

شوم گردن فراز ار بر تن من

سری شایسته آن آستان هست

دلم بی انده تو نیست، دیر است

که سیمرغی درین زاغ آشیان هست

غمت با سیف فرغانی شبی گفت

مرا خود با تو چیزی در میان هست

کجا باشد نصیب از وصل جانان

هرآنکس را که دل دربند جان هست

زبان از ذکر غیر او فرو شوی

گرت آب سخن زین سان روان هست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهدی مح نوشته:

مفاعیلن مفاعیلن فعولن وزن دوبیتی

کانال رسمی گنجور در تلگرام