گنجور

شمارهٔ ۸۷

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

روی از خلق بگردان که بحق راه اینست

سر و معنی توکلت علی الله اینست

چون بریدی طمع از خلق ز خود دست بدار

زآنکه زاد ره حق آن و حق راه اینست

از سر خواست، نگویم ز سر دل، برخیز

دل چو نبود نتوان گفت که دلخواه اینست

جای آنست که بر نفس کنی حمله شیر

که سگی صنعت او، حیله روباه اینست

بارگیریست تن کاهل تو جان ترا

می کند میل بدنیا که چراگاه اینست

جان بپرور بغم عشق و تنت را بگذار

کندرین ره خر عیسی ترا کاه اینست

تو مپندار که تن آب روانرا دلوست

بلکه مر یوسف مه روی ترا چاه اینست

اسب همت را بر روی بساط خدمت

خانه یی ساز که شطرنج ترا شاه اینست

در ره عشق گر از قیمت یار آگاهی

ترک جان کن که نشان دل آگاه اینست

کار عشقست برو دست در وزن که عقول

اخترانند و چو در می نگری ماه اینست

ای که از وقت سؤالی کنی امروز مرا

در جواب تو یکی نکته کوتاه اینست

گر دمی حظ خود از خلق فراموش کنی

از پی یاد وی، الوقت مع الله اینست

سیف فرغانی افعال نکوکن پس ازین

زآنکه تو نیک نه ای وز تو در افواه اینست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام