گنجور

شمارهٔ ۵۶۳

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بحال خود چو نظر کردم از تو می پرسم

که هیچ باشد ازین صعبتر بلایی؟نی

گریز ازتو وجزتو گریز گاهی نیست

شکایت ازتو و غیر ازتو پادشایی نی

غم تراست مسلم زحاکمان امروز

که خون بریزد واندر میان بهایی نی

ازآستان جلالت بپرس تا هرگز

زدست حلقه برین درچو من گدایی؟نی

بجان رسید کنون کار سیف فرغانی

سقیم در خطر و درد را دوایی نی

مرا بنزد تو بهر نشست جایی نی

مرا زدست تو بهر گریز پایی نی

زبهر جستن تو تادلم زجا برخاست

ببین که با سر کویت نشست جایی نی

منم زخویشان بیگانه بهر تو (و) مرا

بجز سگ تو درین کوی آشنایی نی

چو گل بخوبی صد برگ کشته ای ومرا

چو عندلیب بهنگام دی نوایی نی

جهان پر از گل ولاله شده ولی بی تو

مرا چوآب بایام گل صفایی نی

چو ذره بی تو وجودم تنست و جانی نی

چوآفتاب همه رویی و قفایی نی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام