گنجور

شمارهٔ ۵۴۳

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عاشقم زنده دلی را که تو جانش باشی

قوت دل دهی و قوت روانش باشی

هر کرا چشم دل از عشق تو بینایی یافت

دائم اندر نظر دیده جانش باشی

قرص خور نان خوهد ازسفره آنکس همه روز

که تو چون شمع شبی بر سر خوانش باشی

همه عالم بارادت نگرانش باشند

گر تو یکدم بعنایت نگرانش باشی

ای دل خام اگر چون من سودا پخته

طمعت هست که از سوختگانش باشی

دوست جانم بغم عشق خود آگنده خوهد

نه چنین جسم که پرورده بنانش باشی

دوست را گرچه لبی همچو شکر شیرینست

تو نه ای لایق آن کز مگسانش باشی

سگ این کوی شدن مرتبه شیرانست

اینت بس نیست که در کوی سگانش باشی

کیسه از سیم تهی دار و کنارش پر زر

تا بساعد کمر موی میانش باشی

در ازل هرچه شد وتا بابد هرچه شود

بنده تقریر کند گرتو زبانش باشی

سیف فرغانی آفاق بگیرد گرتو

بمدد قوت بازوی توانش باشی

سعدی زنده دل از بهر تو حق بود که گفت

(هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی)

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام